دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹

پیرامون‌ کتاب “چارەکێ بۆ نسیان” اثر کمال شنگالی / فرزاد کمانگر

شنبه - ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
پیرامون‌ کتاب “چارەکێ بۆ نسیان” اثر کمال شنگالی / فرزاد کمانگر

او آزار را برای خویش و با عوض کردن شهرتش از امینی بە شنگالی همیشگی می کند تا شنگال و مردمان بی پناه و انفال شدەاش را برای قضاوت تاریخ بەیادگار بِسراید.

کتاب شعر چارەکێ بۆ نسیان نوشتەشاعر خوش ذوق جوانرودی کمال امینی است. کتابی که بەاعتراف شاعر، بسان رمان قمارباز داستایوفیسکی در مدت زمان کوتاه، بی توقف واز فرط اندوه نوشتەشدەاست. شاعر در سرآغاز، کتاب را بەپدرش تقدیم کردەاست و بە عزیز کودکِ کوردِ شنگالی که در حمله داعش بە موطنش و با فرار پدر و‌ مادرش بە جا می ماند و آنقدر خورشید چشمان ‌نازنینش را سوزن میزند که بیناییش را از دست میدهد. کمال شنگالی تقدیمی کتاب را بەرنجهایش پیوند میزند:
برای پدرم کەزمین را شایسته بخاطر آوردن ندانست و فراموشش کرد(اشاره به آلزایمر پدر) و برای عزیز کودک‌ کورد کە با فراموش کردن پدر و گریختن از ترس جانش، پسر را تنها می گذارد تادر عصر حقوق بشر و اومانیسم، تراژدی جانکاهی اتفاق بیفتد که بشر را از انسان بودن خویش شرمسار کند، همان امر که ارسطو از آن با نام تبدیل وحشت بە تراژدی نام میبرد.
نویسنده در کتابش بەمانند هرابال در رمان تنهایی پرهیاهو اعتراف می کند، چون احساس می کند زمان اعتراف فرارسیده است. او صریح و رادیکال می گوید در برهه زمانی قبل از نوشتن این کتاب در پناە بردن به شعر، ادبیات، فیلم و داستان ناکام ‌مانده و هیچ یک از ابعاد هنر به فریادش نرسیده است. او با بازگشت بەخویشتن تنها گرگی را همدم‌خویش مییابد که از درونش بە اعتراض بە ظلم و جور دنیا زوزە می کشد، و بی توقف زوزە می کشد و کمال است که با تماشای این گرگ، تصمیم می گیرد که شکست را بەشعر مبدل کند.
نویسنده با تمی آدرنویی چنین مینویسد کە بخاطر بی سرزمینی واژەهای فروخفته و شکست های اطراف بە نوشتن پناه آورده است؛ چرا که مرگ عزیزها، او را بەوحشتی ابدی دچار کردەاند. فاجعه پیامی همیشگی و عمیق را برای مادارد و آن این است که بشر در مواجهه با خویش و تعارض با دنیای بیرحم رنج می کشد. او با انتحار واژەها را ردیف می کند و با ادبیاتی آوانگارد بە رنج می تازد. او آزار را برای خویش و با عوض کردن شهرتش از امینی بە شنگالی همیشگی می کند تا شنگال و مردمان بی پناه و انفال شدەاش را برای قضاوت تاریخ بەیادگار بِسراکتاب شعر چارەکێ بۆ نسیان نوشتەشاعر خوش ذوق جوانرودی کمالامینی است. کتابی که بەاعتراف شاعر، بسان رمان قمارباز داستایوفیسکی در مدت زمان کوتاه، بی توقف واز فرط اندوه نوشتەشدەاست. شاعر در سرآغاز، کتاب را بەپدرش تقدیم کردەاست و بە عزیز کودکِ کوردِ شنگالی که در حمله داعش بە موطنش و با فرار پدر و‌ مادرش بە جا می ماند و آنقدر خورشید چشمان ‌نازنینش را سوزن میزند که بیناییش را از دست میدهد. کمال شنگالی تقدیمی کتاب را بەرنجهایش پیوند میزند:
برای پدرم کەزمین را شایسته بخاطر آوردن ندانست و فراموشش کرد(اشاره به آلزایمر پدر) و برای عزیز کودک‌ کورد کە با فراموش کردن پدر و گریختن از ترس جانش، پسر را تنها می گذارد تادر عصر حقوق بشر و اومانیسم، تراژدی جانکاهی اتفاق بیفتد که بشر را از انسان بودن خویش شرمسار کند، همان امر که ارسطو از آن با نام تبدیل وحشت بە تراژدی نام میبرد.
نویسنده در کتابش بەمانند هرابال در رمان تنهایی پرهیاهو اعتراف می کند، چون احساس می کند زمان اعتراف فرارسیده است. او صریح و رادیکال می گوید در برهه زمانی قبل از نوشتن این کتاب در پناە بردن به شعر، ادبیات، فیلم و داستان ناکام ‌مانده و هیچ یک از ابعاد هنر به فریادش نرسیده است. او با بازگشت بەخویشتن تنها گرگی را همدم‌خویش مییابد که از درونش بە اعتراض بە ظلم و جور دنیا زوزە می کشد، و بی توقف زوزە می کشد و کمال است که با تماشای این گرگ، تصمیم می گیرد که شکست را بەشعر مبدل کند.
نویسنده با تمی آدرنویی چنین مینویسد کە بخاطر بی سرزمینی واژەهای فروخفته و شکست های اطراف بە نوشتن پناه آورده است؛ چرا که مرگ عزیزها، او را بەوحشتی ابدی دچار کردەاند. فاجعه پیامی همیشگی و عمیق را برای مادارد و آن این است که بشر در مواجهه با خویش و تعارض با دنیای بیرحم رنج می کشد. او با انتحار واژەها را ردیف می کند و با ادبیاتی آوانگارد بە رنج می تازد. او آزار را برای خویش و با عوض کردن شهرتش از امینی بە شنگالی همیشگی می کند تا شنگال و مردمان بی پناه و انفال شدەاش را برای قضاوت تاریخ بەیادگار بِسراید.
کمال شنگالی با کتابش به مرگهای هزارباره این زندگی می تازد و بەحمایت آگاهانه آدمی در فراموش کردن اندوە به مقابله می پردازد. او با شعر خونابەهای تاریخی فراموش شده انسان کورد را یادآوری و بە ما می گوید که چگونه فاجعەهایی بەمانند حلبچه، انفال و کوبانی در مناسبتهایی مضحک، قاب گرفته شدەاند.
شاید کمال با شعرهایش دلداریمان‌ میدهد و بەما آن حرف نیچه را یادآوری می کند که اگر هنر نبود، حقیقتهای وحشتناک زندگی تیربارانمان می کردند.

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس