تاریخ انتشار : سه‌شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴ - ۱:۲۸
کد خبر : 4382

ایثار حقیقی، آن‌گونه که حمید و چیاکو و خبات به نمایش گذاشتند، فراتر از کمک یا شجاعت است. این تخلیه‌ی کاملِ «خود» در پای «دیگری» است. «دیگری» در اینجا نه یک انسان خاص، که طبیعتِ آبیدر – به مثابه‌ی مظهر زیبایی، هویت، حیات و میراث جمعی – بود.

مرگ و سوگ سه اسطوره جاودانه سنندج از نگاهی دیگر / قباد آرش

مرگ و سوگ سه اسطوره جاودانه سنندج از نگاهی دیگر / قباد آرش
ایثار حقیقی، آن‌گونه که حمید و چیاکو و خبات به نمایش گذاشتند، فراتر از کمک یا شجاعت است. این تخلیه‌ی کاملِ «خود» در پای «دیگری» است. «دیگری» در اینجا نه یک انسان خاص، که طبیعتِ آبیدر – به مثابه‌ی مظهر زیبایی، هویت، حیات و میراث جمعی – بود.

 

سوختند. حمید، چیاکو، خبات. تنهای فانیشان در کام آتشِ کوه آبیدر سوخت، در تلاشی نابرابر برای خاموش کردن شعله‌های «ناجوانمردانه»ای که طبیعتِ مادر را می‌بلعید. خاکستر شدند، اما خاکستری که بر دامان سنندج و وجدان جامعه ریخت، بذرهایی از پرسش‌های ژرف درباره‌ی «بودن»، «فداکردن» و «ماندن» را در خود داشت. فداکاری آنان تنها یک عمل قهرمانانه نیست؛ پنجره‌ای است به ژرفای رازآلودِ رابطه‌ی انسان با مرگ، طبیعت و معنا. انسان، این موجود فناپذیر، در مواجهه با نیروهای عظیم طبیعت (مانند آتش) بیش از هر زمان دیگری به محدودیت وجودی خویش واقف می‌شود. حمید، چیاکو و خبات، با آگاهی از این فناپذیری، آگاهانه خود را به کام نیرویی انداختند که نماد ویرانیِ محض است. این انتخاب، یعنی اعلام وجودِ معنادار، از طریق پذیرش نابودیِ فیزیکی. آنان با رفتن به سوی آتش، مرگ را به چالشی برای اثبات ارزشِ «زندگی» – نه زندگی فردی خویش، که زندگیِ نمادینِ کوه، جنگل و حیات جمعیِ وابسته به آن – تبدیل کردند. مرگشان فریادی علیه پوچی بود؛ اعلامیه ای که می‌گوید: “حتی در برابر ویرانی، می‌توان معنایی آفرید.” ایثار حقیقی، آن‌گونه که حمید و چیاکو و خبات به نمایش گذاشتند، فراتر از کمک یا شجاعت است. این تخلیه‌ی کاملِ «خود» در پای «دیگری» است. «دیگری» در اینجا نه یک انسان خاص، که طبیعتِ آبیدر – به مثابه‌ی مظهر زیبایی، هویت، حیات و میراث جمعی – بود. آنان با نادیده گرفتن غریزه‌ی بقای فردی، مرزهای هستیِ خویش را در هم شکستند و هستیِ خویش را با هستیِ کوه و شهر و حیاتِ آینده‌ی آن پیوند زدند. این عمل، اوج تجلیِ «اخلاقِ دیگری‌محور» است: ارزشِ وجودِ من، در گرو حفظِ وجودِ آن‌چه فراتر از من است، تعریف می‌شود. آبیدر برایشان صرفاً یک «منظره» نبود؛ سوژه‌ای بود شریف، واجد حرمت و شایسته‌ی دفاعِ جانانه. آنان با جانفشانی‌شان اعلام کردند که طبیعت صرفاً محیطِ پیرامون ما نیست، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از هویت، هستی و معنای ماست. سوختنِ آبیدر، سوختنِ بخشی از روح جمعی بود و نجات آن، حتی به قیمت جان، دفاع از هستیِ خویشتن بود. آنان در دلِ آتشِ ویرانگر، نهالِ اسطوره‌ای از مقاومت، عشق و مسئولیت‌پذیری کاشتند. نام‌ها و عملشان، در حافظه‌ی جمعی ریشه می‌دواند و بارور می‌شود. خاکسترشان، بستری می‌شود برای رویشِ آگاهی‌های نو درباره‌ی حرمتِ طبیعت و ارزشِ بی‌کرانِ زندگیِ متعهد. غمِ سنگینِ سنندج و جامعه، صرفاً واکنشی به فقدانِ سه جوان نیست؛ پاسخی هستی‌شناختی به مواجهه‌ی جمعی با مرگِ معنابخش است. این سوگ، آیینی است برای هضمِ این پارادوکس. چگونه نابودیِ فیزیکی می‌تواند زاینده‌ی معنایی چنین ژرف و روشنگر باشد؟ این سوگِ جمعی، جامعه را در برابر پرسش از ارزش‌های بنیادینش یعنی حفظ طبیعت، ایثار، مسئولیت اجتماعی قرار می‌دهد و آن را وادار به بازتعریفِ خویش می‌کند. مرگ حمید مرادی، چیاکو یوسفی نژاد و خبات امینی بر فراز آبیدر، شعله‌ورتر از آتشی بود که با آن جنگیدند. آنان هستی‌ای نمادین و جاودانه یافتند و فداکاری‌شان پرسش‌های سوزانی را برافروخت:   * آیا اوجِ «بودن»، در «دادنِ» خویش نهفته است؟  * آیا حرمتِ زندگی، در گروِ به خطر انداختنِ آن برای چیزی فراتر از خود است؟  * و آیا مرگِ آگاهانه در راهِ دفاع از حیاتِ جمعی (انسانی و طبیعی)، والاترین بیانِ آزادی و معنابخشی به زندگیِ فانیِ انسان است؟ آنان سوختند تا آبیدر نسوزد. در این سوختن، اسطوره‌ای از عشق به هستی و مسئولیت در برابر زندگی، در دلِ تاریخِ سنندج و وجدانِ جمعی کردستان جوانه زد. یادشان نه در سنگِ گور، که در نسیمِ کوه‌ها، سایه‌سارِ درختانِ نجات‌یافته و شعله‌ی امید در دل‌های همه‌ی دلباختگانِ طبیعت و انسانیت، جاودانه خواهد ماند.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

اخبار

اقتصاد